!نا نوشته هایی که هیچ وقت نتونستم ننویسم

گفتم بنویسم  اما نمیدونم چرا...!تو میدونی؟

  • صفحه اصلی
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

آه ...!

توسط ღღ خــــودی ღღ | چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱ | 19:41
[تصویر: 1346348477-79020522350582805573.jpg]
بچّه‌ها گریانند
و عیان می‌دانند
اشک چشمان من از سوزش دستانم بود...
دست آقای معلّم...
سنگین
اشک از چهره‌ی زردم بزدود؛
من از آن نیمه شبِ پستِ غریب
همچنان حیرانم
که به دنبال غذا می‌گشتم
تا مگر سیر شود خواهرک گریانم...
باز هم سوزش و درد
من و اندیشه‌ی بی‌بابایی
کاش آقای معلّم هم بود؛
کاش او لرزش دستم می‌دید...
همچنان در فکرم...
منم و... خواهرم و... تنهائی
نان امشب که رسید؛
کاش دیگر نرسد فردایی...!

مشخصات وب
!نا نوشته هایی که هیچ وقت نتونستم ننویسم من امـــــ...



یادم رفت چی باید بنویسم.../؟



راسی
این وبو برای دفترچه علاقه هام ساختم
درضمن تو این ملک شخصی هیچ نظری تایید نمیشه ...  

:))


ღღღღღღ
آرشیو وب
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۱
  • دی ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای !نا نوشته هایی که هیچ وقت نتونستم ننویسم محفوظ است .