توسط ღღ خــــودی ღღ
| چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱ | 19:41
بچّهها گریانند
و عیان میدانند
اشک چشمان من از سوزش دستانم بود...
دست آقای معلّم...
سنگین
اشک از چهرهی زردم بزدود؛
من از آن نیمه شبِ پستِ غریب
همچنان حیرانم
که به دنبال غذا میگشتم
تا مگر سیر شود خواهرک گریانم...
باز هم سوزش و درد
من و اندیشهی بیبابایی
کاش آقای معلّم هم بود؛
کاش او لرزش دستم میدید...
همچنان در فکرم...
منم و... خواهرم و... تنهائی
نان امشب که رسید؛
کاش دیگر نرسد فردایی...!
من امـــــ...